رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

استراحت یک روزه مامان

 2 روز پیش واقعا از بی خوابی و خستگی کلافه بودم   به بابایی گفتم بیا بریم بیرون دلمون باز بشه  خاله نگین هم خونه ما بود رفتیم مغازه  تا خاله نگین رو بزاریم  بعد بابایی هم رفت برای تدریس تا 9:30 شب نمیومد منم تو مغازه پیش مامی جون موندم بعد  بابایی اومد دنبالمون رفتیم بستنی خوردیم بعد مامی جون رو که  بردیم  برسونیم خونه گفتن بیایید  بالا شب بمونید  یک ذره  استراحت کنید  منم خیلی خسته بودم رفتیم اونجا  خیلی راحت بودم  خیلی. بعد از ظهر هم رفتیم خونه مادر تا عصری اومدیم  خونه با بابایی هوس  پیتزا کردیم رفتیم وسیله هاشو خریدیم  گفتیم وسیله هاش ارزون تر میشه ولی چ...
26 مهر 1391

عکس رادوین در نی نی +

فرشته مهربون   من و باباییی تصمیم گرفتیم که عکستو تو مجله نی نی + بزاریم  اخه من تو دوره حاملگی خیلی این مجله رو میگرفتم  مجله خیلی خوبی هست حتی  در قسمت یک نوزاد و یک درخت هم ثبت نام کردیم قراره یه درخت به اسمت بکارن. به همه اطلاع دادیم که برن مجله رو بخرن .           ...
24 مهر 1391

جشنواره کودک و غنچه های شهر

عزیز مامان دیروز من و بابایی تصمیم گرفتیم که بریم نمایشگاه  تو برج میلاد  بابایی 2 ساعت مرخصی گرفت و ناهار و خوردیم با مامی جون و خاله نگین رفتیم  خیلی خوب بود  ولی بیشتر برایب بچه های بالای 2 سال خوب بود  چند تا برات کتاب خریدم   سی دی بیبی انیشتن رو می خواستم بگیرم ولی به زبان انگلیسی بود نگرفتم  چند تا نکته خوبی یاد گرفتم اینکه اصلا تا 2 سال نباید تلویزیون ببینی  چون تصاویر خیلی سریع حرکت میکنه و شما  اذیت میشی و در اینده دچار بیش فعالی میشی . هر تر سیدن باعث میشه 4 تا کلمه از بقیه دیر تر یاد بگیری  اصلا نباید بزاریم گریه کنی یا ناراحتی بکشی چون دچار افسردگی در بزرگسالی میشیییییییییییییییی...
23 مهر 1391

گردش رفتنمون

  عزیز دل مامان شرمنده چند روز بود که خیلی کار داشتم اصلا فرصت نشد که بیام برات بنویسم پنجشنبه بود که الهه جون زنگ زد  منم تو بوستان داشتم با مامان پارمین پیاده رویی میکردم  گفت که بیایید بریم شمال  ویلا گرفتیم تو رامسر.  گفتم بزار به احسان  بگم خبرشو تا ساعت 1 میدم   خیلی دوست داشتم که بریم ولی به احسان گفت که ماشین باید سرویس بشه نمی شه بریم  خیلی  ناراحت شدم تا شب هم با بابایی سر سنگین بودم. بالاخره نرفتیم  جمعه  ساعت 7 صبح با صدای رادوین از خواب بلند شدم  اصلا دوست نداشتم روز جمعه رو خونه بمونم مامی جون گفت بیایید بریم بیرون من غذا میزارم از طرفی هم دوست احسان امیررضا &nbs...
23 مهر 1391

پیاده رویی رفتیم

امروز صبح ساعت 10 قرار داشتیم با دوستم (مامان پارمین) تو بوستان کاج برای اولین با داشتم پیاده رویی میکردم خیلی تبل شدم اصلا تکون نمی خورم  تا بوستان خبرنگار سر کانال پیاده رفتیم خیلی خوب بود رادوین مامان پارمین خیلی ناز و خوشگل شده بود مثل خودت ساکت و اروم تو اغوشی بود خیلی کار خوبی کردیم که اغوشی رو بردیم شما هم توی اون خیلی اروم بودی       عزیز دلم دیروز داشتم ظرفهای صبحونه رو میشستم  فقط 1 دقیقه ازت غافل شدم دیدم که از توی کریر داری بیرون میای باورم نمیشد خودت اینجوری  کردی منم سریع ازت عکس گرفتم   دیروز عصری رفتیم خونه مامی جون دوستمون مبین  هم اونجا بودن ...
18 مهر 1391

یه پیشنهاد

   مامان ساتیار جون  این مطلب رو خونده بود و ادرسشو برام گذاشته بود.  شما هم اگه دوست دارید برید ببینید جالب بود برام شانس پدر شدن پسرتان را تضمین کنید                                                                                 http://www.shahrzadpress.com/index.aspx?siteid=1&pageid=148&newsview=18549
17 مهر 1391

روز جهانی کودک

کوچک که بودیم چه دل های   بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش   دلهامون به بزرگی   بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از   نگاهش می توان   خواند کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن   نداشتیم کاش برای حرف زدن فقط   نگاه کافی بود کاش قلبها در چهره بود اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی   نمی   فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده   ایم سکوت پر بهتر از فریاد   تو   خالیست سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار   فریادی است که هیچ کس   نفهمد سکوتی که سرشار از ناگفته هاست ناگف...
16 مهر 1391

دندون درد مامانت

قشنگ مامان امروز خیلی حالم بد هست دندون عقلم درومده صورتم باد کرده از دیروز هیچی نخوردم ضغف دارم     دیشب هم پتو روم ننداختم  بدنم داره می لرزه بی حال افتادم دستم  قدرت نداره بغلت کنم   برای خودم عسل و ابلیمو رو با اب جوش مخلوط کردم خیلی خوبه. شاید سر حال بیام . از دیشب برنج مونده اصلا حال ندارم غذا بزارم با کوکو سبزی درست کردم ناهار بخوریم تازه مهمون هم داریم خاله خودم میاد اینجا. دنونم درررررررررررررررررررررررررررررررررررررد میکنه     دارم می لرزممممممممممممممممممممم.  ...
15 مهر 1391

بدون عنوان

دیروز ساعت 7  بیدار شدی دیدم که صورتم باد کرده  دهنم باز نمیشد خیلی درد داشتم  فهمیده که دندون عقلم داره در میاد خیلی درد دارم نمی تونم حتی اب بخورم.  و دیگه بلند شدم تا زودتر کارهامو بکنم  که وقتی مهمونها میان پیش اونا بشینم  شما رو فرستادیم پایین  پیش مامان جون و عمه جونت که تازه اومده بود اینجا. بابا احسان خیلی کمک کرد. ناهار قیمه نثار گذاشتم چون دردسرش کم هست میز رو هم تزیین کردم ساعت 10 عمه جونت گفت لباسهای رادوین رو بدید ببریمش بیرون  دور بزنیم سریع لباستو پوشوندم  جاتو تمیز کردم و رفتی  یه دوش گرفتم . مرتب شدم  بعد متین و خواهرهاش ملینا مهسا اومدن پشت سر اونا پزمان و پیمان اومدن ب...
15 مهر 1391

وابستگی رادوین به مامانش

شازده پسر  فردا صبح مهمون دارم می دونی کیا هستن.؟ دوستای بابایی که هفته قبل اومده بودن خونه امون با دوستای من متین جو و ملینا جون. قراره که با هم صحبت کننو شاید .......  چند روزه که عزیزم اصلا نمی خوای از من جدا بشی با وجود اینکه همش پیشت هستم ولی موقع خواب باید یقعه لباسم رو بگیری تا بخوابی در غیر این صورت از خواب به حالت جیغ می پری . قرار بود که  دیگه تنها تو اتاقت بخوابی ولی با این اوضاع نمی تونم شبها تنها بزارم تو اتاقت.عشقم هر روز که می گذره شیطون تر میشی همش بشین پاشو میری می پری . خیلی بامزه میشی  نفسم .دوست دارم پسملی ...
13 مهر 1391